تهرانِ یکصد سال پیش؛ گزارشی حسی از قحطی بزرگ و شیوع امراض در تهران

برای درک هرچه بهتر آنچه که در سال‎های قحطی بزرگ در یکصد سال قبل بر ایرانیان گذشت، مناسب است مروری بر دو گزارشی نمائیم که شاهدان عینی ماجرا در همان ایام نوشتند و از خود به یادگار گذاشتند.

نخستین گزارش، وصف کلی مردم در آن ایام است که نویسنده گزارش در این رابطه می‎نویسد:

«در روزهای سیاه- ایام وحشت- دورة هجوم مرض و قحطی، پسرها و دختران خردسال دور خیابان‎های شهر پراکنده هستند و  شب‎ها در گرد تنورهای نانوائی، در اطراف تون‎های حمام، در کنار خرابه‎ها اجتماع می‎نمایند. بعضی از اهل تهران و در بعضی از دهات دور و حوالی تهران، به عینه مثل سگ‎های بی باعث و بانی هستند.

آسمان خشک، زمین خشک، هوا کثیف و تار، زندگانی تیره.

آیا هیچ پیرمردی، هیچ ریش سفیدی به خاطر می‎داشت:

 که عرصه اجتماعی [به قدری] تنگ بشود که از شدت فقر و بیچارگی خانواده‎های اصیل و نجیب هم موفق نشوند یک شکم نان جو پیدا کنند،

که در کنار خیابان‎ها پسرها و دختران پدر و مادر مردهِ زرد چهره، بدن‎های عریان خود را زیر پلاس پاره‎ها پوشانده و با کثافت و با امراض، با سرما، با قحطی و با مرگ در کشمکش باشند؟

که  زن‎های شوهر فرار کرده، پیرمردهای دور توده‎های خاکروبه جمع شده، همان طور که سگ‎ها سر پاره‎های استخوان با هم نزاع می‎کنند، آنها هم سر استخوان‎های [همچون]سفال‎های سبزی پوست‎های گندیده با هم نزاع کنند؟»

دومین گزارش متعلق به یکی از افرادی است که به عنوان کمک‎رسان و امدادگر یکی از موسسات خیریه، به کمک مردم شتافته و در خاطراتش از آن ایام نوشت:

« می‎رفتم برای گرسنه‎ای قدری دمپخت[۱] بخرم. از پشت سر صدای لرزانی شنیدم. مثل اینکه از ته چاه بیرون می‎آمد. به سرعت برگشتم. پیرزنی بود که در چند قدمی در کنار خط واگن افتاده بود. با احتیاط بلندش کردم. زانوی خود را تکیه‎گاهش قرار دادم. [صدا زدم:] پیرزن!، مادرجان!

جواب نمی‎دهد. رخسار پرچینش رنگ مرگ گرفته بود. قدری آب گرم فراهم کرده به حلق او ریختم. چند دقیقه طول کشید. پلک‎های چشم را حرکت ضعیفی داد. در موقعی که چای شیرین به او می‎دادم، یک نفر را برای تهیه قدری دمپخت فرستادم. کم کم چین‎های خاک‎آلود پیشانی پیرزن شروع به جمع شدن کرده، چشم‎ها را گشورده، نگاهی به من و نگاهی به اطراف خود کرده اشکی از گوشة چشمانش سرازیر شد. نگاهش خیلی معنی داشت. در این موقع دمپخت رسید. با خود گفتم الان دمپخت را خواهد بلعید. ولی دست مرتعش خود را در زیر چادر ژنده خود فرو برده، بستة نیم بازی بیرون کشید. خواست دمپخت را توی دستمال بریزذ که دستمال باز شده مقداری علف از آن بیرون ریخت. در حالتی که گریه گلویش را گرفته بود، می‎گفت: حالا سه روز است با اطفالم علف می‎خوریم. علف هم پیدا نمی‎شود. خدایا! مرگ!

فهمیدم پیرزن چند اولاد دارد. فورا او را تسلی و اطمینان داده به خانه‎اش بردیم تا اسم و رسم او را یافته به او اعانه برسانیم.

اوه! کاش منظره خانه‎اش را دیگر ندیده بودیم. یک اتاق دود زده متعفن، بدون [حتی] یک حصیر پاره. چند پسر و دختر، قد و نیم قد داخل هم روی زمین افتاده. رنگ‎های بدن مثل زردچوبه. بعضی باد آورده. یک نفر حصبه گرفته، یک نفر مثل مار از شدت درد به خود می‎پیچید. فورا قدری پول و چند بلیط دمپخت و یک بلیط اعانة هفتگی به پیرزن داده و سپس طبیب و دوا برای آنها فراهم ساختیم.»

آنچه از فحوای دو گزارش مذکور و دیگر گزارش‎ها و مدارک موجود تاریخی از رویدادی قحطی و امراض مسریه بزرگ ایران در اواخر دهه ۱۲۹۰ به دست می‎آید، عمق و گستردگی آن رویداد و نیز فعالیت بسیار گسترده مردمی و نهادها و موسسات خیریه‎ای برای کمک به مردم در جریان آن است؛ فعالیت‎هائی که در غوغای تاریخ نویسی رسمی و حکومتی در ایران، عامدانه به فراموشی سپرده شد.

                                                                 مسعود کوهستانی نژاد

[۱] – نوعی برنج پخته با افزودنی‎هائی که در آن سال‎ها از جانب گروه‎های خیریه ای و دولت، میان مردم قحطی زده توزیع می‎شد.

تگ ها

همچنین شاید اینها نیز مورد پسند شما باشند

0 دیدگاه در “تهرانِ یکصد سال پیش؛ گزارشی حسی از قحطی بزرگ و شیوع امراض در تهران”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *