داستان های کوتاه تالیف شده در عصر مشروطیت-1

قربانگاه عشق

مهتاب شب چهارده با همان عظمت و ابهت مخصوص بالا می آمد. چند قطعه ابر سفید تابناک او را متابعت می کردند و در اطرافش حرکت می نمودند.

کم کم آمد و رفت موقوف شد و سکوت کامل قریه را قرا گرفته ساعت خواب و راحتی مردم زحمت کشیده فرا رسید. از جاده که در کنار قریه واقع شده بود یک صدا گاه گاهی به گوش می‎رسید و آن زنگ الاغ ها و قاطرها بود که عبور می کردند و طنین زنگ صدای قشنگی در محیط ساکت آن جا منعکس می نمود .

مهر همان دختر قشنگ وجیهی که در قریه عفت و عصمتش مشهور شده از خانه خود که در کنار رودخانه بوده، به آهستگی بیرون آمده و راه باریکی که به کوچه باغهای قریه ختم می شد در پیش گرفت. پاهایش برهنه بود کفش هایش را به دست گرفته و وقتی از روی سنگ ها می خواست به زمین افتد نگهدار بدنش قرار می داد. چهر ه اش ظاهراً آرام بود اما چشمهای نمناک و قلب پر طپشی داشت. در رودخانه یک همهمه ملایمی داشت و مثل این بود که می خواست دنیا ساکت و آرام باشد .

بالاخره رودخانه را مهر ترک گفته و وارد کوچه باغها شد و به قدم های لرزانی کوچه باغهایی که ایام عشق خود را در آنها به سر برده طی می نمود و از محوطه قریه خارج می شد.

وقتی به پای آن درخت زبان گنجشک کهن سال رسید  به روی آن تخته سنگی که در کنار جویبار نهاده شده بود بی اختیار نشست و دست خود را به بدنه درخت تکیه داد. به جویبار با دقت نظر کرده جز یک زمزمه سوزناک و غیر از یک نغمات اندوه آور که از درون جوی بیرون می آمد صدائی نشنید. ماه را درست تماشا کرد نور او را از خلال اشجار به روی زمین و جوی افتاده دید یک قسمت از جرمش در آب نمایان بود و با حرکت آب نور افشانی می کرد.

در روشنایی ماه بوته های سبز تمشک را مشاهده کرد که برگهایش در آب فرو رفته و ماهی ها اطراف آن را گرفته اند. آن وقت به آسمان ها ، ستاره ها ، حواشی افق و ابرهای پراکنده نظر نموده و طلب کرد.

بله در همان لحظه برگهای درختان شروع به یک ولوله اندوه آوری کردند و شاخه خشک شده ای که در جوی آب با خود می برد ناله محزونی نمود.

قدم های لرزان مهر به راهش انداختند. روی نقش و نگارهای مهتاب گامهای ملایمی بر می داشت. شبیه آن اوقاتی که با عاشقش روی همین سایه و روشنی ها نقش و نگارها به زیر هیمن اشجار و در کنار همین جویبار راه می رفت. مثل همان زمانی که عاشقش به ملایمت گیسوان او را نوازش می داد و برایش زمزمه عشق می نمود. آن وقت هم این دو نفر ساکت بودند راه رفتنشان به ملایمت و تانی بود. ساعات شب را به زیر این آسمان با هم می گذراندند و همیشه ساکت و آرام بودند

در این کوچه باغها با وجود خلوتی قهقهه بلند نزدند وپدنبال هم ندویدند. فریاد شادی بلند نکردند. و هیاهوی عاشقانه ننمودند.

گویا از اول به عاقبت خود آگاه بودند.

مهر قدمهایش دوباره او را به پای آن درخت رجعت داده باز به روی تخته سنگ نشست تا چیزی را که فراموش نموده برای آخرین مرتبه ببیند.

با اندکی تامل خطی را که عاشقش بر روی این درخت نوشته بود به خاطر آورد.

اما چون این سطر در چهار سال قبل نوشته شده بود داشت محو می شد و از بین می رفت. مهر با تمام تغییراتی که رشد و نمو درخت به آن داده بود آن را می خواند و از سایر اعوجاجات دیگر درخت تمیز می داد. چه در این مدت چهار سال جز دو روز که مریض شده بود و نمی توانست حرکت کند، هر روز این سطر را دیده است.

این سطر خیالات مهر را به ایام اوایل عشق و دیباچه های پر از ناکامیش سوق داد.

آری –اولین مرتبه وقتی با مادرش از این جا عبور می کرد این سطر را دید به روی درخت خشک شده: « من تو را دوست دارم.»

درخت بیش از یک نبات چیز دیگری نبود. اما وقتی مهر این چند سطر را خواند شاخهایش سر خود را به طرف او خم کردند و تصدیق قلب آن بیچاره را نمودند. مگر در قلب او چه بود؟

در قلب او یک احساسات عاشقانه آرامی که مثل آتش ملایمی قلبش را می سوزانید و آمال و آرزوهایش را شبیه یک توده خاکستری می کرد.

مهر فکر می کرد عاشقش را همیشه دوشت داشته و قلبش شهادت می دهد که تا آخرین لحظه عاشقش هم مهر را دوست داشته است.

طبیعت مثل کسی که مشغول دادن نمایش است پرده های تازه از نظر مهر می گذراند.

این دفعه چشمش به یک سطر محکوک تازه افتاد. این سطر را هر روزه دیده اما امشب جلوه دیگری به خود گرفته است.

ناکامی و محرومیت نصیب من و تو بود. برای آخرین دفعه: «خداحافظ»

ادامه دارد

                                                             حسن خلاقی- ایزد پور

تگ ها

همچنین شاید اینها نیز مورد پسند شما باشند

0 دیدگاه در “داستان های کوتاه تالیف شده در عصر مشروطیت-۱”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *