سفرنامه خبرنگار روزنامه ایران به بحرین، زمستان سال1327

بخش اول-

مسافرت من تا خرمشهر به طور عادی گذشت. در این شهر که به غلط نام آن را خرمشهر گذاشته اند و می بایستی خراب شهر بدان نام نهاد، بیچارگی، فقر، کثافت و برهنگی از سر تا پای آن می بارید. جوی های متعفن، خیابان های پر گرد و خاک، خانه های پوشالی (کپر) و در آن میان چند عمارت فرنگی ساز با انبوه مگس و مورچه بالدار و موش مرده و ماهی های گندیده و متعفن کنار خیابان، نمونه کاملی را از یک شهر شرقی نشان می داد. من نمی دانم خود اهالی این شهر نام این مجموعه بدبختی را چه می گذارند، اما این قدر می دانم هنگامی که یک نفر خارجی به این بندر مهم تجارتی که در کنار اسکله های آن روزانه ده ها کشتی از ده تن به بالا لنگر می اندازند و میلیون ها ریال تنها عواید گمرکی آن است وارد می شود، پی به همه چیز ما خواهند برد. از مهمانخانه های خرمشهر و سایر مناظر آن چیزی نمی نویسم اما همین قدر یادآور می شوم که به هر بدبختی بود شب را در یک مکان مرطوب و متعفن به صبح رسانیدم.

فردای آن روز طبق توصیه ای که داشتم به یکی از روسای اداره دولتی مراجعه کردم . ایشان لطف فرموده و مرا به یکی از کار چاق کن های معروف معرفی کردند که من از راهنمای خود خواهش کردم مرا به کویت برساند و به او گفتم اگر مرا بدان طرف شط و خلاصه به کویت برسانی چقدر حق العمل می گیری؟

گفت: تا آن طرف شط یعنی تا خاک عراق بیست تومان اما تا کویت اگر بخواهی صحیح و سالم برسی چهار صد تومان.

گفتم : پانصد تومان می دهم، معطل نکن و امشب مرا از اینجا حرکت بده. همین که کلمه پانصد تومان را شنید چشمان سیاه و تراخمی و قی کرده راهنمایم برقی زده و گفت: اگر «پهلوی» داشته باشی بیشتر نمی گیرم.

نگاهی به دوستم و نگاهی به دلال انداخته و گفتم «پهلوی » چیست؟

دوستم برای اینکه مرا از فکر خارج کند گفت: این آقا خیال می کند شما قاچاقچی هستید و می خواهید پهلوی طلا به کویت قاچاق و در مقابل رنگ و مواد جوهری از کویت بیاوری.

بالاخره پس خوردن چند قسم او متقاعد شد و شبانه مرا از خرمشهر و مهمانخانه کثیف آن حرکت داد.

تا کویت مسافتی را با بلم، پیاده، شتر[سواری] و ماشوره که انواعی از قایق های بادی است طی کردیم. لازم نیست از کویت چیزی بنویسم زیرا اینجا نیز مثل سایر بنادر سواحل خلیج فارس که در تحت الحمایگی سرپوشیده ای اداره می شوند، منتهی کوشش به عمل می آید که مردم آن در جهالت و نادانی به سر برند و در این شهر حکومت پلیسی شدیدی برقرار است. یک هفته در کویت به سر بردم و در این مدت راهنمایم وسایل حرکت مرا به بحرین فراهم کرد. دانستن زبان عربی برایم نعمتی بود زیرا راهنمایم به من گفته بود در غیر این صورت ورود به بحرین محال و ممتنع است.

من در کویت به لباس بنکداریهای کویتی در آمده بودم. در روز آخر هفته راهنمایم گفت برای شما یک بلیط درجه سوم تهیه کرده ام که با کشتی سریع السیر شرکت«بی ای» که به نام «دمرا» می باشد، به طرف بحرین حرکت کنید.

فردا ساعت ده صبح با قایق موتوری به کشتی دمرا رفتم. کشتی های بخاری شرکت بی ای دارای سه نوع جایگاه برای پذیرایی مسافرین می باشند: نوع اول اتاق عای لوکس و تمیزی است که در عرشه فوقانی کشتی به نام «فرست کلاس» وجود دارد. این اتاق ها دارای بادبزن برقی، لوله آب گرم، دستشویی و تختخواب های تمیزی است و همچنین دارای سالن خوراک خوری عمومی، کتابخانه و یک سالن استراحت و چند حمام می باشد. نوع دوم اتاق های کوچکتر هستند و دارای سه الی چهار تختخواب به اضافه یک سالن غذاخوری می باشند و نوع سوم مخصوص مسافرین بدبخت است و آنها باید در روی عرشه کشتی منزل کنند.بدین ترتیب که مسافر باید بدون حفاظ و پناه در سرما و گرما و توفان در مقابل امواج شدید خلیج فارس زندگی کند و کاهی نیز با همان امواج به دریا برود و نصیب ماهی ها گردد. من هم جزو طبقه سوم یعنی به نام یک بنکدار عرب کویتی مسافرت می کردم.

در کنار محلی که من جا داشتم قفسه های آهنی بزرگی مخصوص نگهداری چارپایان آشپزخانه، افسران کشتی و مسافرین طبقه اول و دوم وجود داشت. در این قفس ها گوساله ها، گاوه، مرغ، خروس و دو تا هم خوک چاق و چله زندگی می کردند. در این کشتی که به آن مسافرت می کردند کلیه فرماندهان آن انگلیسی و سایر ملوانان هندی بودند و یک نجار چینی نیز در آنجا مشغول کار بود. مسافرتم از کویت به بحرین قریب به بیست و دو ساعت طول کشید. در تمام این مدت که کشتی گاهی در آب های سواحل ایران و زمانی وسط خلیج فارس حرکت می کرد سه پرچم دولت بریتانیا در بالای دکل ها در اهتراز بود. به طوری که بعدها در بحرین شنیدم در زمان شاه فقید همین که کشتی ها وارد تنگه هرمز می شدند تا وقتی که در آب های ایران بودند دولت آنها را موظف نموده بود که پرچم ایران را به بالای دکل بزرگ خود نصب نمایند ولی این رسم پس از واقعه شهریور [۱۳۲۰] منسوخ شده و به قول اهالی جنوب «صاحب ها» دیگر حاضر نیستند اقلا ما را با افراشتن پرچم شیر و خورشید دلخوش کنند.

پس از بیست و دو ساعت مسافرت ناگهان دورنمای مجمع الجزایر بحرین از دور پیدا شد. از یکی از کارکنان هندی کشتی سئوال کردم از اینجا تا بندر چقدر راه است؟

جواب داد: ۶۲ مایل

چون تا لنگرگاه سنگ های سختی در دریا وجود داشت کشتی از سرعت اولیه خود کاست و آهسته به طرف لنگرگاه پیش رفت پس از چهار ساعت سوت کشتی به صدا در آمد. هنوز نیم ساعت از توقف کشتی نگذشته بود که سیلی از قایق های موتوری و بادی و بارکش از دور پیدا شدند. ابتدا یک قایق موتوری که پرچم بریتانیا در بالای آن در اهتزاز بود به کشتی نزدیک شدو یک نفر انگلیسی شکم گنده در حالی که نفس های تندی می زد به نام دکتر استیل وارد کشتی شد. ناخدای دوم و دکتر کشتی به استقبال او آمدند. پس از ده دقیقه گردش در کشتی، سوت ممتدی به صدا درآمد و بلافاصله یک افسر انگلیسی با پنج نفر از پلیس های بحرین که همه آنها سیاه چهره و لباس فرم نظامی (خاکی) در بر داشتند و با سال های قرمز رنگ جوراب بلند و شلوار کوتاه قیافه خاصی به خود گرفته بودند وارد کشتی شدند آنها دارای هیچ گونه اسلحه ای نبودند و فقط افسر انگلیسی دارای یک پارابلوم بود. پلیس شیخ بحرین شروع به بازرسی کشتی و دیدن پاس گذرنامه مسافرین نمودند.

طبق قراردادی که بین شیخ بحرین و دولت انگلیس منعقد شده هیچ یک از خارجیان بدون اجازه و ویزای کنسولگری و یا نمایندگی های سیاسی انگلیس حق ورود به بحرین ندارد. مثلاً اگر کسی بخواهد از سواحل ایران به بحرین مسافرت نمایند باید قبلاً کنسول انگلیس تلگرافاً از مستشار شیخ بحرین اجازه صدور پاس بخواهد و سپس پاس را صادر نماید در غیر این صورت کسانی آشنایی در بحرین دارند قبلاً آشنای آنها از مستشار برای مسافر خود گذرنامه مروز تهیه نموده و در کشتی به استقبال مسافر می آیند. بنابراین افسر انگلیس و پلیس های حکومت بحرین که به کشتی می آیند می دانند چند مسافر و چه اشخاصی در این کشتی وجود خواهد داشت و پیاده می شوند.

اما اگر مسافری بخواهد از بحرین به سایر مقاط مسافرت نماید غیر از به خاک ایران، دو نوع گذرنامه به مسافر مزبور داده خواهد شد یکی گذرنامه موقت و دیگری گذرنامه دایم که به نام «آمد و رفت» معروف است. چنانچه یکی از ایرانی ها بخواهد به ایران مسافرت نماید اگر این شخص طرف اطمینان کامل مستشار انگلیسی و حکومت بحرین نباشد یک گذرنامه خروجی دایم به وی داده می شود که بعدها دیگر حق ورود به بحرین نخواهد داشت من که جزو مسافرین کویتی و قبلاً پاس تهیه کرده بودم بدون اشکال از کشتی به قایق آمده و به طرف بندرگاه حرکت کردم.

برای اینکه خوانندگان گرامی از وضعیت جغرافیایی و موقعیت و اهمیت سوق الجیشی مجمع الجزایر بحرین که از اواسط قرن نوزدهم توجه حکومت انگلستان را به خود جلب نموده، بیشتر مطلع شوند، ناچارم شمه ای از وضع جغرافیایی و تاریخی هر یک از مجمع الجزایر را جداگانه شرح داده و سپس به شرح مسافرتم بپردازم. مجمع الجزایر بحرین که به شکل یک کف پا می باشد در جنوب خلیج فارس و در داخل یک خلیج کوچکی که نام شلوا معروف است واقع شده است این خلیج بین شبه جزیره القطر و بنادر استان العطیف عربستان سعودی قرار دارد. مساحت این جزایر از ساحل شرقی شبه جزیره القطر ۴۸ کیلومتر و مرکز این جزایر تقریباً در تقاطع نصف النهار ۵۰ درجه و ۳۰ دقیقه و مدار ۲۶ درجه واقع است.

مجمع الجزایر بحرین مرکب از ده جزیره به نام های منامه، محرق، ام الشجر، ام الشجیر، حاله البیض، ام النعسان، بنی العبان، ستره حورا و مقداری تخت سنگ هایی است که در مواقع جزر و مد پیدا شده و سپس از بین می رند. اطراف این جزایر یعنی در خلیج فارس و در فاصله ای که از ۲ تا ۶ کیلومتری ساحل در حدود ۲۵ چشمه آب شیرین است که روزانه غلامان شیوخ ثروتمندان با قایق های کوچک خود به نزدیکی چشمه های آب شیرین (که در وسط آب شود خلیج فارس واقع است) رفته و آب آشامیدنی را در مشک های بزرگ برای اربابان و صاحبان خود می آورند. در داخل جزایر نیز در حدود دویست چشمه آب بزرگ و کوچک و چهارده سبز و خزم که مرکز آهو، کبک و دراج می باشد، وجود دارد.

ادامه دارد

به نقل از کتاب جزایر ایرانی خلیج فارس از مسعود کوهستانی نژاد

تگ ها

همچنین شاید اینها نیز مورد پسند شما باشند

0 دیدگاه در “سفرنامه خبرنگار روزنامه ایران به بحرین، زمستان سال۱۳۲۷”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *